تبليغاتX
حجم

حجم

از ماست که بر ماست...

           

            بکارت قصه ی تلخی ست/اما از که مینالم؟!

 

              خودم پرورده بودم قدرت افکار مردم را...

 

 

داشتم با خاله حرف میزدم که این سوال به ذهنم

 

رسید که:اگه الف توی دوران عقدش متوجه شده بود

 

که میم به درد زندگیش نمیخوره/پس چی شد که با

 

 این وجود باهاش عروسی کرد؟!

 

خاله هم نه گذاشت و نه برداشت/

 

سریع گفت:واسه اینکه توی دوران عقد نخواست

 

 جلوی خودش رو بگیره و وقتی میم رو شناخت/

 

فکر کرد که اگه الان بخواد طلاق بگیره/

 

همه سرکوفتش میزنن که این

 

 همون آدمیه که نتونست جلوی خودش رو در

 

 عقد بگیره!!!

 

پس جشن عروسی گرفت تا به همه ثابت کنه که

 

 

بعد از جشن عروسی باهاش خوابیده!!!

 

و واسه ازدواج احتمالی بعدش توجیه باشه!

 

 

اینجا بود که تمام چیزهایی که از الف باور داشتم اومد

 

جلوی چشمم...

 

الف همون دختری بود که منو در نوجوونی

 

با آثار ژوزه ساراماگو آشنا کرد...

 

همون زنی که منو با ناطور دشت مانوس کرد....

 

همون انسانی که بْعد جدیدی از نسبیت انشتین رو

 

برام ثابت کرد!

همون دختری که حالم از جشن عروسی زوریش

 

به هم میخوره!

 

همون دختری که از سفرهای مختلفش به پاریس

 

واسم جریان های جالبی تعریف کرده....

 

اما یه چیز سنگین داشت خونم رو میخورد...

 

تا شب مثل سگ الکی واق واق میکردم وفکر منو....

 

 

الف عزیزم که با تمام وجود هم عاشقتم

 

هم از تو متنفرم...

 

 

چی میتونم بگم جز...

 

              لعنت به من/لعنت به ما/لعنت به انسان

 

              لعنت به آنان که تو را مجبور کردند..

 

                                    (احمد حسینی)

 

                                                  

شاید درد این نوشته رو هیچکس

 

مثل تو درد نکنه سیمینم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

quotes

 

عشق های تاریخی جهان به اندازه ی سوراخ شدن

 

لایه ی اوزون بر زمین اثر نذاشته

 

پس از عشق ایدئولوژی نساز!

 

(سکس و فلسفه/محسن مخملباف)

 

یادمه بچه بودم/شونزده سالم بود

 

فرداش که پدرم مرد/بازم شونزده سالم بود

 

ولی دیگه بچه نبودم!

 

 

(اتوبوس شب/کیومرث پور احمد)

 

من استعداد عجیبی دارم

 

که عاشق مردهای عوضی

 

 در جامعه ای عوضی بشم!

 

 

(آپارتمان/بیلی وایلدر)

 

من تو رو بهتر از خودت میشناسم!

 

ـاما تو هیچوقت توی ذهن من نبودی!

 

(نمایش ترومن/پیتر ویر)

 

تو یه مردی!میتونی با هر زن که دلت میخواد بخوابی!

 

اما من چی بگم که فقط با مردی میتونم بخوابم

 

که عاشقش باشم!

 

(رمنس/کولنتین تار انتینو)

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

دیوارهای نزدیک

دیوارهای نزدیک

 

   ازدیاد مورچه ها

 

افکاری عقیم

 

رَحِمی خشک

 

 نبضی کُند

 

  شعری افلیج...

 

  ارمغان نبودنت!

+ نوشته شده در  ساعت 4 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

زن خودش را زیبا میکند...

زن خودش را زیبا میکند/چون خوب فهمیده که چشم

 

مرد/تکامل یافته تر از مغز اوست!  

 

(دوریس ری)

 

 

کلاس تازه شروع شده بود که کتی از راه رسید

 

 

و شاخه گلی رو به استاد داد و و با صدایی نازک  

  شده گفت :ناقابل...بعد رفتن استاد/وقتی داشت

 

با دوستانش حرف میزد/بلند گفت:من که پولی

 

برای اون شاخه گل ندادم...از باغچه ی دانشگاه

 

کندمش!

 

 

بالاخره نزدیک آخر ترم شد و من نگران ازین که

 

 

چون سه  تا غیبت  داشتم/حتما از نمره ی

 

امتحانم کم میشه!

 

 

توی فکر بودم که لیدا پرسید:چی شده؟توی فکری!

 

 

وقتی دلیل ناراحتیم رو بهش گفتم خندید و گفت:

 

 

این که غصه نداره!یه روز آرایش کن و بعد  کلاس برو

 

پیش استاد (ش)/و باهاش حرف بزن...

 

مشکلت حل میشه!

 

حالا بگذریم که من از افاده اومدن برای مذکرها بیزارم

 

(اونم وقتی که کاملا رنگ نقش بازی کردن رو داره)

ولی آخر ترم/نمره ی کتی که هیچوقت/حتی یک بار  

 

هم  درس خونده سر کلاس نییومد شد 18 و من

 

با اینکه از عالی بودن امتحانم مطمئن بودم/با

 

 نمره ی ۱۶ قبول شدم!

 

 

دلم گرفت!و همچنان دلم میگیره وقتی میبینم

 

 کافیه فقط با سرو وضعی بهتر و صورتی

 

آرایش کرده در انجمن شعر ظاهر بشی

 

اون وقت میبینی که سلام و احوال

 

 پرسی مذکرها چند برابر شده/به شعرت کمتر ایراد

 

میگیرند و ابراز محبت هاشون بیشتر میشه!

 

 

راستی آموزش وزن به زبان ساده

 

 به قلم دکتر سید مهدی موسوی  رو

 

در سایت طغیان بخوانید: 

 

 

 

 

http://s2.picofile.com/file/7159039458/amuzeshe_vazn_mehdi_moosavi_toghyan_com.pdf.html

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10 قبل از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

سه قطره...

در سه قطره خون متولد شدن...

 

  از سه قطره خون بالغ شدن

      و با سه قطره خون زن شدن...

 

زندگی در هویت مهیج...

+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

رباعی

پروانه شدی/به دور شمع آه شدی

 

از عشق پلنگ خود/خودت ماه شدی...

 

چون حادثه آمدی و بعد از آن هم

 

بر شعر و شعور و شاعری راه شدی...

+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

من و ابلیس

 

با ابلیس چای میخوردیم و گپی میزدیم...

گپ به صلاح خدا بود...

 

برای مریم...

 

انگار برای مات شدن

 

هنوز هم توان دارد چشمان یائسه ات

 

هنگامی که بغضت را میخندی

 

من نای شانه هایت را خیره میشوم

 

ناله های سر نداده ات

 

جز با اشک من تفسیر نمیشود

 

لختی موهایت را به رخم بکش

 

تا آرام بگیرم در دست های لالت!

+ نوشته شده در  ساعت 10 قبل از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

زنی خراب یا زنی روسپی؟!

سر کلاس نشسته بودم که استاد پرسید:بچه ها!فکر میکنید چرا اگه یه مذکر با چند

 زن همخواب بشه با اکراه بهش نگاه نمیشه ولی اگه مونثی با چند مرد همزمان

همخواب بشه اون بدکاره؟!

هر دانشجو دیدگاهش رو گفت...و بالاخره استاد گفت:در طول تکامل انسان/ در اکثر

موارد جذابترین عامل برای مذکر ها چهره  و اندام زنان بوده!

ولی  در اکثرموارد  عامل جذب شدن زنان به مردان عاطفه ای که مذکرها برای مونث

 ها نشون میدادند بوده!و بعد همخوابی با اون مرد...

پس اگر زنی بدون اون عاطفه چه در قبال پول چه به خاطر شهوت این کار رو انجام بده به قول لغت نامه ی عمید(ژنده زن بدکاره یا روسپی ست!)

 

روسپی به زنی اطلاق میشه که بدنش رو در قبال پول بفروشه ولی زن بدکار  خراب

یعنی زنی که صرفا به علت شهوت/همزمان با چند مرد همخواب بشه...

 

البته بگذریم که ما در جهان سوم زندگی میکنیم و هر دوتا راه رو یکی میدونن!

 

یادمه در فیلم دَه یک روسپی بدون ناراحتی شغلش رو معرفی میکرد.

..

گرچه روسپیگری در همه جای دنیا محکومه...در فیلم آبی(محصول فرانسه!شاهد این

 هستیم که همسایه ها برای اخراج یک روسپی در آپارتمانشان امضا جمع میکردند...

 

+ نوشته شده در  ساعت 9 قبل از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

سه تا...

 

 

عزیزم!

-چرا هروقت با من هستی کلاه میذاری رو سَرِت؟!

 

 

-تا مطمئن باشم تنها کسی که کلاه سَرم نمیذاره

 

 تویی!!!

 

 

از همان کلاس اول

هروقت اعتماد به نفسم کم میشد

پاک کن گنده تری میخریدم!!!

 

 

فقط عرقی بوی گَند میگیره

 

که نتونه آزاد بشه!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت 5 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

(( روزی تابستانی در مترو))

 

هوا گرمه/از جلوی واگن مردونه رد میشم تا توی واگن زنونه از تردد دست و تنه و کوفت مردونه در امان باشم...

هوا گرمه/توی مترو هیچکس به هر دلیل روسریش رو بر نداشته(یا از عادت یا ترس!)

من گرممه/پس چیزی روسرم نیست!!!

اولش زَنا یه کم چپ چپ نگام کردن/بعد عادی شد...!

هنوز حواست از گرما پرت نشده که یه دست ریمل و لاک و خط لب میاد جلوی نگات!

ریمل بورژوا/رژ لب های فلان.../آرایشی بهداشتی /تاپ های نخی/سوتین های...

صدای چند فروشنده باهم:

خانوما!دارم نصف مغازه میدما!...

خانوما از ریمل بورژوا فقط یکی مونده/کسی نمیخواد؟!!!!

 

یکی جلوی من رو پله نشسته و بعد از بیست و پنج دقیقه انجام ریمل و فرموژه

 و خط چشمو سایه و...هنوزم قیافش بیریخته!

(شاید واسه همینه که گفتن زیبایی ذاتیه...)دو نفر کنارم دارن سوره ی واقعه میخونن/(میگن اول رجب حاجت میده!)

فروشنده ها از ترس مامور همه پنهون پنهون مشغول فروشند...

یکی جلوی من رو پله/شاهنامه رو روی قفسه ی سینش گذاشته و به پنجره نگاه میکنه...

29/3/1389

تهران-البرز

+ نوشته شده در  ساعت 10 قبل از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

به نامرد نازنینم...

 

حجمی را که با رفتنت خالی کردی

 

هرشب با اشک پر میکنم....




تولدم...


امسال نیز در شب سرد تولدم


تنهاتر از همیشه خودم بودم و خودم


محبوب من نیامدی اما و تلخ کرد


کام دقیقه ها را کیک تولدم...

 

عصری که آمدی به گمانم دوشنبه بود

 

عصری که عاشقم شدی و عاشقت شدم

 

عصری که خط نمی خورد از خوابهای من

 

عصری که تا هنوز از آن در نیامدم...


(مهرداد.نصرتی)


...با حزنی موزون تولدت مبارک رضوانه...

+ نوشته شده در  ساعت 9 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

دو شعر

 

((بند ناف))

تقدیم به ((نه نه علی))

 که بیست سال

در کنار مزار پسرش

در کلبه ای در بهشت زهرا

 زندگی کرد...

 

 

 

قبل از خیس شدن رحِمَت

 

در بدنت میلولید...

 

قلبت به چهره اش متبسم

 

که استخوانش را آوردند!

 

حالا بیست سال سایش روی این قبر...

 

شاید در بدنش بدمی...!

 

 

((لالا...))

 

پیچش موهام

 روی گردنت...

 

    لالای سیاهی ها...

 

موهایم را بلوند نمیکنم

 

هرگز!

+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

تقلا...

  عکاس:رضوانه.فلاحتی

...در رنگ های آنسوی افلاک

                رازیست

  کان راز را

           تنها

     پیران ناگهانی

                  میدانند!

 

-  این عکس رو با تمام مفاهیم پیدا و ناپیداش تقدیم کردم

 

به خودم  وتک تک اونهایی که دوسشون دارم...

    

       نوروزتون مبارک*

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

ترس

بعد تو

 

    به جای بوسه هات

 

    عقربی روی گلویم راه میرود...

+ نوشته شده در  ساعت 3 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

ناکامی های رابطه و باورهای ما...

از گذشته تا حال،حداقل در ادبیات  کشور خودمون،شاهد ابراز ناراحتی و شکایت شعرا به صورت مستقیم و غیر مستقیم راجع به بیوفایی،سنگ دلی،بی تفاوت بودن محبوب،بودیم و هستیم!

چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی

که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی!

از اون جایی که میدونیم،انسان موجودی لذت جوست و کم و بیش اکثر عواملی که جلوی لذت جویی انسان رو به نوعی بگیره،از اون عامل یا عوامل با شکایت یاد میشه(از ناکامی های کوچک مثل کم خوابی گرفته،تا حزن های عمیق تری مثل جدایی یا مرگ یک عزیز!)

و به دلیل همین ویژگی انسان،وقتی فردی دوست داشتنی وارد زندگیمون میشه،هیچوقت هزار عامل در ذهنمون نمیچینیم که چرا اومد،اما به محض جدایی به هر شکل،دلیل بافی ها و گله و شکایات شروع میشه!

وقتی صحبت از رابطه ست،یعنی کنش،واکنش هایی که حداقل با دو نفر رخ میده،پس اینجا سه عامل وجود داره:

شخصA

شخصB

و شرایطی که اون دونفر رو احاطه کرده!

بدون شک با تغیر یک ضلع از این مثلث،دو عامل دیگه هم تحت تاثیر قرار میگیرند!

ابراز ناراحتی و شکایت از جانب مردم عامه،همچنین شعرا نسبت به محبوب چیز تازه ای نبوده و نیست!

صحبت ها و اشعاری که به وفور در انجمن ها،کتاب ها،و در وبلاگ ها شاهدش هستیم!

برای مثال،این جور صحبت ها که برای همه ی ما بارها تکرار شده و میشه:

اون من رو گذاشت و رفت!

اصلا فکر نکرد بعد رفتنش چی به سر من مییاد!و...

طبق مطالبی که در بالا ذکر کردم،هر رابطه ای با تغییر یکی از این عوامل تغیر پیدا میکنه!(چه تغیر خوشایند،و چه ناخوشایند!)

مساله اینجاست،که من نوعی،در این جدایی ،تاثیراتی به مراتب مهمتر و عمیق تر داشتم یا نه؟!

یا شاید ما!یا شرایطمون!یا هر سه...!!!

همه کس عیب های خود را با دوربین و نقص دیگران را با ذره بین مینگرد!

این جمله که منو به فکر وادار میکنه و شنیدن گلایه های اکثریت/انگیزه ای شد برای نوشتن این صفحه!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

فاصله

تو بالا بروی و من پایین باشم

 

یا من بالا بروم و تو پایین

 

فرقی ندارد

 

از هم که دور شویم

 

هردو کوچک میشویم

+ نوشته شده در  ساعت 5 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

...

تو مشغول پنجره ای که روی دیوار

 کشیده ای...

 

پنجره جیغ میکشد،

 

و تو چهره ات را روی شیشه دوست داری

 

ذهنی که از خود نعوظ میکند

 

  با افقی بدنت

 

زنان قرمز پوش اتاقت را توجیه میکنند!

 

...و من اینجا

 

دستی را فشار میدهم

که نیست!

 

+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

...

یاد غار نشینی بخیر 

              

  که امیال لختمان را نگاه میکردیم

 

همان زمان که  میتوانستم

 

 چشمانت را سوراخ کنم با سنگ

 

تا هوای پَست مدرنی به سرت نزند

 

بعد...

 

بدزدمت روی سنگ خوابم

 

ردی از اصالت از دست رفته مان نیست

 

که جلوی بر باد رفتگی ام را بگیرد

+ نوشته شده در  ساعت 11 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

 

وقتی خیلی انعطاف پذیر باشی

    ازت یه توپ درست میکنن و

    باهات بازی میکنن!

+ نوشته شده در  ساعت 4 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

سوم شخص

گیریم

سیاهی

 دیگ ها را

  پاک کنی

سوء تفاهم که

   پاک نمیشود!

 

((سوم شخص))

 

کبوتری که از دهنت اوج میگیرد

 

   در دهانم تخم گذاری میکند...

 

بوی چوبهای  سوخته ی این جنگل را

 

 

از  طفولیت دویده ام

 

که نفست یافته شد...

 

سوم شخص

 

 مفرد

 

  مذکر

 

   حاضر!

 

به کدام رنگ آغشته ای

 

 که عواطف مقابلت

 

قیام میکنند...

+ نوشته شده در  ساعت 10 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

در بلاد ما

 

 زنان خود را مپیچند،تا کسی به آنان نپیچد. . .

 

 در بلاد ما

 

برای  شهادت دختر،خونی ریخته میشود،تا

  

  خونی ریخته نشود!!!

به هر حال،در بلاد ما مردان

   پیچک هایی خون ریزند!

+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

سیگار مرا میکشد

 

   به بالا

 

 

   به رها

 

 

    به فنا. . .

با این که خوب میداند

من او را هیچ جا نمیتوانم بکشم!

+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  | 

با من بگو

 

 این از کدام تبصره ی عدل ازلی بود

 

که قبل از داشتنت،بایستی تو را گم کرده باشم!

+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط رضوانه فلاحتی  |